دلم گرفته  کاش دنیاانقددل گیرنبود دوست داشتم یه جای بودم که آدم  نبود میتونستی یه دل سیر داد بزنی گریه

کنی بخندی دل ت خنک میشد نفس میکشیدی ای خدا خستم  خوش به سعادت هرکی میمیره خوش به حال

هرکی دل وجرات خودکشی داره این همه جراتوازکجامیارن من روزی هزار بارازاین دنیا خسته میشم ولی یه بارم

جراتشونداشتم وگرنه حالا تویه یه ذره زمین که مال خودم بودکسی نبود خوابیده بودم دنیا روز به روز تنگ ترودل

گیرترمیشه به جای رسیده که نفس کشیدن مزخرف شده ای خدا هیچی شکرت.........................

چهارشنبه بیستم شهریور 1392 | 1:35 | مونا |
کارت پستال درخواستی
یکشنبه نهم تیر 1392 | 21:43 | مونا |
منوتنها نذار من بی تونمیتونم

اگه روزی برسه بگی دوسم نداری من میمیرم

دوست دارم

میترسم ازروزی که بی توباشم روزی که دوسم نداشته باشی

بابا دیونه دوست دارم

 

سه شنبه سوم اردیبهشت 1392 | 2:2 | مونا |

میدونی ازت دلخورم .................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گـــفتم بیا فـــراموش کنـــیم..

رفــتی وپشت سرت راهم نگاه نکــردی

فـــراموش شـــدم...و چه زود فراموش شدم ....افسوس............

شنبه بیست و یکم بهمن 1391 | 22:26 | مونا |

خسته ام

خسته از بودن
خسته از این همه موندن
. . .
خسته از لحظات باقی مونده
خسته از خاطرات جا مونده
. . .
خسته از ضربان این قلب خسته
خسته از بیقراری های این دل شکسته
. . .
خسته از تکرار این بغض شبونه
خسته ام از این زمونه
. . .
خسته از این زمین و زمان
خسته ام از این تن و جان
. . .
خسته از یک عمر یکرنگی
خسته ام از تکرار این دلتنگی
. . .
خسته از اینجا و هرجا
خسته از بودن بیجا
. . .
خسته از این زندگی
خسته از اینهمه بارندگی
. . .
خسته از دلبستگی
خسته ام از اینهمه وابستگی
. . .
خسته از این خستگی
خسته از ایمان در دلدادگی
. . .
خسته از افسردگی
خسته ام از اینهمه دلخستگی

شعر از : داوود داغستانی

جمعه بیستم بهمن 1391 | 12:40 | مونا |
شاهینم عاشقتم!

جمعه نوزدهم آبان 1391 | 23:33 | مونا |
یکشنبه هشتم مرداد 1391 | 23:18 | مونا |
زمثل زیبای چشمانت که غرق آرزوست ...

تمام غمم شده دیدن دوباره ی تو.فرارازاین زندگی بی تو...

بودنی هابرام کشکن وقتی تونیستی هیچکی رونمیبینم وقتی تونیستی...

توبرام آخردنیای ولی هیچکی نمی فهمه همه دارن حرف خودشونومیزنن بابامنم آدمم...

یکی میاد میگه ولش کن خودتوبدبخت نکن یکی میگه بدردتونمیخوره یکی میگه ارزش نداره...

ازخوبیات نمیگن...ازمهربونیات ازدوست داشتنات...ازعشقمون نمیگن...

آن که باید بسازداین دل ویرانه توهستی نازنینم پس کجایی...؟

من دارم کم میارم  دیگه تحمل شنیدن این حرفاروندارم ...خسته شدم...

باش...نروبذاربه همه ثابت کنیم که می تونیم مال هم بمونیم تاآخرش...

یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 | 16:55 | مونا |
                    نفهمید اون که بایدمیدونست

بیشترازجون هنوز عزیزبرام

 

سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 | 14:40 | مونا |
نفهمیدکه هنوزچقدر برام باارزشه هنوزم نمی دونه چقدردوسش دارم...

اون نمی دونه این همه به پاش نشستم برای اینه که خودشومی خوام...

که چی خودتو داری هلاک میکنی؟نه اینجوری نگو جونمم میدم براش...

باید تاآخرش برم حتی اگه تلف شم حتی اگه  انگشت نمای همه شم.....

میدونست که میمونم به پاش برای همین این همه خیالش راحته...

یکشنبه بیستم فروردین 1391 | 17:54 | مونا |
? شناسنامـــہ

برو ، برو که این عشق ما من نمی سازد.
خاطراتت را ، چه تلخ ، چه شیرین ، همه را با خود ببر.
برو ولی بدان که من دیوانه وار تو را دوست میداشتم ، بدان که یک دریا برایت اشک ریختم ، زندگی ام ، عشقم را فدای آن قلب نامهربانت کردم.
برو ، اما بدان که قلبم را شکستی ، عشق را در قلبم کشتی و زندگی را برایم پوچ و بی معنا کردی.
برو به همان سرزمین خوشبختی ها تا من نیز در این سرزمینی که یک با وفا نیز در آن نیست تنها بمانم. همه امیدم به تو بود ، زندگی را با تو زیبا میدیدم ، اگر دو سه خطی می نوشتم برای تو و به عشق تو بود حالا دیگر نه امیدی در دل دارم ، نه زندگی را زیبا می بینم و نه دیگر شوقی برای نوشتن دارم. همه را سوزاندی ، هر چه از عشق تو نوشته بودم را سوزاندی و تنها خاکستر آن و چند تکه کاغذ نیمه سوخته که از جدایی بر روی آن نوشته بودم در قلبم مانده است.
برو اما فراموشم نکن ، گهگاهی غروب را میبینی مرا نیز یاد کن ، اگر زیر باران قدم زدی به یاد من نیز باش.بدان که من همیشه و همیشه یک تنها می مانم و با هیچکس هیچ عهد و پیمانی را نخواهم بست. عاشق شدن دیگر از ما گذشت ، نه من حوصله خواندن این قصه تلخ را دارم و نه دلم شوقی برای عاشق شدن دارد. عاشقی از ما گذشت ، تنها ، آرزوی خوشبختی تو را از خدای خویش دارم و شاید بعد از زمان جداییمان بتوانم با این آرزو همچنان عشقم را به تو ثابت کنم.
نمیتوانم فراموشت کنم ای تو که مرا سوزاندی ، قلب عاشق و در به درم را شکستی و مرا با کوله باری از غم و غصه رها کردی.
برو که دیگر عشق با ما یار نیست ، سرنوشت هوای ما را ندارد ، این زندگی با ما هم ساز نیست.
برو اما فراموشم نکن با اینکه میدانم روزی فراموش می شوم.